تعطیلات خانوادگی

فاطمه کیمیا

قرار شد روز جمعه من با اتوبوس بروم دم در خانه تمام اعضای خاندان بابازاده و همه را سوار کنم و ببرم باغ اوستام. از بچگی برای این خاندان کار می کردم و در خانه هایشان بزرگ شدم. همیشه من را مثل بچه های خودشان دوست داشتند و محبت می کردند. هر چند گاهی حوصله ام را نداشتند. بعد از دعوای مفصل فامیل سر ارث و میراث خان بابا خدابیامرز یک دورهمی جانانه می چسبید که کدورت ها را بشورد و ببرد تااااا دعوای بعدی.  اولین مسافرم خان بابا بود که به تنهایی اتوبوس را کج کرده بود. انگار داشتم تک چرخ می زدم. تا نشست گفت:جلوتر نیگه دار سیگار بگیر برام. بعد سیگاری روشن کرد و صندلی را داد عقب و چشم هایش را بست. خان عمو سیگارکش قهاری بود. سر تقسیم ارث و میراث وقتی دید کارخانه بهش نمی رسد، ته سیگارش را با قهر و غضب در پمپ بنزین  عمو داوود بیچاره انداخت و رفت و پشت سرش آتش و دود بلند شد. دومین نفر عمو اسی بود. هر چه زنگ زدم در را باز نکرد. پنجره های خانه باز بود. جواب تلفنش را هم نمی داد مثل همیشه. زن و بچه اش حق داشتند ولش کنند بروند از بس بی خیال بود. عمو اسی همیشه همه جا دیر می رسید یا اصلا نمی رسید.

بجز سر تقسیم اموال خان بابا که از کله سحر زنبیل گذاشته بود. بعد از چند دقیقه سر حال و بی خیال آمد جلوی در و سوار اتوبوس شد. مشخص بود تازه از حمام درآمده. از موهایش آب می چکید روی یقه کتش. عمو اسی ظاهر مهربان و کمی زنانه داشت. آن موقع، کلکسیون جواهرات عتیقه خان بابا را برداشته بود و به اسم ملوک بابازاده می خواست از کشور فرار کند که در فرودگاه گرفتندش. عمه گلرخ و شوهرش را با هزار زور و زحمت آوردیم بالا. زن و شوهر پایشان را گچ گرفته بودند چون در دعوای قبلی وقتی داشتند گردنبد طلای خان بابا را کش می رفتند عمو اسی ماشین از روی پایشان رد شده بود. عمه مهشید را سر راه سوار کردیم. رفته بود کله پاچه بخرد. زن زبر و زرنگ و نترسی بود. سعی داشت خیلی نامرئی تعداد وراث را کم کند. برای خان عمو پیامک فرستاده بود که  سلام من یک چوپانم و یک گنج پیدا کردم.... می خواست خان عمو را سر به نیست کند اما خان عمو جوابش را همان موقع داد: کِی تا حالا چوپون شدی مهشید؟!

و بعد او را از گروه تگلرامی خاندان بابازاده ریموو کرد. عمو داوود شاید مظلوم ترین فرزند خاندان بود که با همسر و بچه هایش آمد. تنها کاری که سر ارث و میراث کرد یک کار کاملا بی خطر بود. وصیت نامه جعلی را جای وصیت نامه اصلی گذاشت اما حواسش نبود که موقع امضا اسم کوچک خود را ننویسد. بعد از بارگیری اتوبوس به سمت باغ حرکت کردیم. شور و شعف و صمیمیت در فضا موج می زد. موسیقی شاد پخش می شد و انگار نه انگار که قبلا جنگی بینشان بوده. عمو اسی و عمه مهشید وسط اتوبوس پر از دود می رقصیدند. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که از دهانم پرید: باغی که داریم می ریم مال خودمه. همه ساکت شدند. موسیقی قطع شد. دودها کنار رفت و در آیینه چشم های متعجب به من خیره شدند. خان عمو گفت: عجب عجب جوون بیست ساله و باغ آلبالو! عمه مهشید آرام و با عشوه وسط حرفش پرید: نکنه گنج پیدا کردی و نا رو بی خبر گذاشتی جانان. عمو داوود با تعجب گفت: چی چی میگی پسر؟ باغ خودته؟! مگه نگفتی مال اوستاته؟ عمو اسی داد زد: نگه دار نگه دار پسره مارموز! کنار جاده نگه داشتم. عمه گلرخ که تا چند دقیقه پیش چرت می زد آمد جلو و گفت: نکته خان بابا به نامت کرده. ازش بعید نبود مال و منال پنهونی داشته باشه. توی خدمتکار مال و منالت کجا بود. من که تا دیروز پسر عزیزشان بودم عرق ریزان گفتم: بله خان عمو سیگارش را پرت کرد سمتم: بله و درد بی درنون زهرمار . چرا تا حالا چیزی نگفتی؟ مگه تو بچه شی کس و کارشی؟نباس به بچه هاش بگی؟ به پاره تنش؟! عمو اسی تف انداخت زمین و گفت: پاره های تنش! دو عمو بلند شدند که شاخ به شاخ شوند. گفتم: بابا ول کنین آخه یه تیکه زمین از شماها که کم نمی کنه. به قرهن بیکارم نیاز دارم. خدا بیامرزه خان بابا رو... تا این را گفتم عمه گلرخ خربزه را پرت کرد سمتم. جا خالی دادم و پریدم بیرون. داخل اتوبوس دعوا شد. همه به جان هم افتادند. جرات نکردم بالا بروم. دویدم آن سمت جاده تا کمک بیاورم. هنوز وارد مسافرخانه نشده بودم که اتوبوس بی راننده حرکت کرد و رفت لب پرتگاه و افتاد پایین. با دهان باز و چشم های گرد شده صحنه را دیدم و بیهوش شدم.