روزی روزگاری ارمنستان

محمد مهدی آقابزرگـی

تا حالا چندین بار پیش اومده بود که سربسته چیزهایی بهم گفته بود. یک بار گفت اصلا ول کنم، بیام. گفتم چرا، طفره رفت و جوابی نداد. فکر کردم خب حتما داره ناز میکنه یا دلش تنگ شده. یا چند بار، بغضی توی گلوش بود. پنهونش میکرد، من هم نشون میدادم که متوجه نشدم، خودم رو به اون راه زدم. حتی اگه چند هزار کیلومتر فاصله باشه، مگه میشه نفهمید، بغض رو مگه میشه ندید. اگه اون پایینهای گلو یا نزدیکهای سینه باشه. به هر حال من نمیدیدم، نمیخواستم ببینم. خب واقعا هم به من چه ارتباطی داشت؟ همه اینها بود، تا دیشب. دیشب بهم گفت کتکم میزنه، خب قبلا هم گفته بود، ولی اینجور نه. ازش پرسیدم مثل قبل؟گفت نه، خیلی بدتر. اصلا دیگه حالم بهم میخوره ازش.گفتم حالا یکم صبر کن ببینیم چی میشه. ولی خیال صبر کردن نداشت. گفت برم به پلیسی جایی بگم بیان پدرشو دربیارن. البته من فکر نمیکردم به همین سادگی بیان پدرشو در بیارن. گفتم خود دانی، اگه خیلی مسألتون حاد شده و از دست کسی کاری برنمیاد، خب برو و کار خودتو بکن. گفت باشه. گفتم خب، من برم دیگه. حالا صبر کن، چاییتو بخور. گفتم نه دیگه، آخر شبه. خندید و بلند شد که چایی رو عوض کنه. نگاهی به خونشون انداختم. اثاثشون رو جوری چیده بودن. نمیدونم چجوری ولی آدم احساس فشار میکرد. مبلهای گنده کنار هم. چند تا آباژور. یه تیکه از هال، دو تا فرش، یه متری تقریبا روی هم افتاده بودن و چند سانت سقف به زمین نزدیک شده بود. سینی چایی تو دستش بود که از آشپزخونه اومد بیرون. -بفرمایید، اینم چایی، قدر بدون که از این چاییا اینجا پیدا نمیشه، راستی الان کجا میری؟ شبو کجا میمونی؟ گفتم هتل رزرو کردم. اتفاقا دیدم تو سایتش که از این، چاییِ بهتری داشت. گفت شما مردها همتون عین همدیگه اید. هر کاری براتون بکنن سبکش میکنید. گفتم خب من چیکار کنم برم یا بمونم؟ اصلا حرف حسابت با من چیه؟ گفت نمیدونم، صبر کن تا بیادش، یا نه برو شاید شر بشه. آخه بهش خبر ندادم.

گفتم من نمیدونم، گفتی اینجا به پلیس بگی دیپورتش میکنن، خب اگه دوستش نداری برو بگو به پلیس. خب الانم که من اومدم. میبینی که دیشب بهم گفتی، الان اینجام. پس تو هم قدر بدون. هر کاری میکنی بکن. اینجا صبر میکنم تا یه کاری بکنیم. کار و بار منم که میدونی، بیکاریه. سه روز، سه ماه، یه سا... پرید تو حرفم

نمیدونم، نمیدونم به خدا. اسیرم کرده. میدونه من سر درد دارم عوضی میزنه تو سرم همش. گفتم، آره میدونم، دیشبم اینارو گفتی. فهمیدم همشو، ولی با حرف که نمیشه چیزی درست بشه. برو هر کاری کنی من اینجا هستم. - حالا صبر کن بیاد، وایسا دوتایی چهار تا بارش کن. گفتم، دو تایی چهار تا بارش کنم؟ - آره، حالا هر چی. چاییتو بخور، بخور یخ کرد. گفتم شما ها همتون اینجوری تو خونه میگردید؟ چجوری؟ نگاهی به سرتاپاش کرد، چیه مگه؟ چی بگم والا، نود و پنج درصد برهنه ای. خندید، گفت: اینجا باشی عادت میکنی. خدا نکنه عادت کنم، ما بنده عادتیم یا عادت بنده ما؟ لیوان چایی رو برداشتم به دهنم که نزدیک کردم، کلید انداخت و شوهرش اومد تو. دو متری از جاش پرید بالا و رفت تو بغلش، سرمو تو لیوان چایی فرو کردم. اومد و وسط هال ایستاد. بلند شدم و باهاش دست دادم. با وقاحت تمام نگاهم کرد.  فکر کردم همونجور که دستشو گرفتم، بکشمش سمت خودم با زانو بزنم تو شکمش و تا خم شد با آرنج بزنم تو کمرشو و کارش رو تموم، خواستم کارشو تموم کنم که گفت دس، دست، لیو مای هند. نشستیم، خودشو کشوند سمت من، کنارم نشست، دستشو انداخت گردنم. گفتم شوهرت عصبانی نمیشه، اینجوری اومدی کنار من نشستی.

معذب بودم و تازه عرق هم کرده بود، حالمو داشت بهم میزد. گفت نه بابا، رو کرد به شوهرش هانی بانی، هاو واز یور دی؟ به من نگاه کرد، خندید، کار و بارت چطور بود امروز؟ میخواستم بگم، خودم میدونم بابا، فکر کرده خنگ گیر آورده. شوهرش پاهاش باز بود و روی مبل نشسته بود. مثل بز به من نگاه میکرد. بده میگم بز، ولی بز نگم چی بگم. کول، کول، دِ نیو پن پوشر گات دِ بست بادی این دِ وورلد. خندیدن، میگه منشی جدیدم خیلی کار بلد و جدیه. - خاک بر سرت، اینو میگه تو هم میخندی؟ دستشو از دور گردنم باز کردم. یکم خنک شدم، چیزی نگفت که. باشه، من میرم پس. حالا بمون، تازه سر شبه. - هی، ور آر یو گوینگ؟ داد زدم، شات آپ، قارپاچا - وات دِ هل ایز دِ گارپا ... با همون صدای بلند، گفتم بز، بز، حمال. کارت هتل رو دادم دست آبجی کوچیکه و از خونه زدم بیرون. درو زدم بهم. صداش بلند شده بود و داشت سر آبجیم داد میزد. دلم سوخت که چرا زدم بیرون، فکر کردم شاید دوباره بزندش. ولی نمیتونستم اونجا بمونم. یه ساعتی تو خیابون ها چرخ زدم. حال درست و حسابی نداشتم، آخه ارمنستان هم شد جا برای زندگی، خیلی گلابی- ای. ایرانو ول کردی اومدی اینجا. البته حق میدم. گاو منم که اونجا موندم. رسیدم هتل، تلفن اتاق چشمک میزد. زدم روی دکمه نارنجیش که تو تاریکی به قرمز میزد. - کجا رفتی یهو دیوونه؟ ارنست کلی بد و بیراه گفت. دو بار هم زد تو گوشم. باید بودی و میدیدی، کلی قرمز شده. خیلی نامردی. زنگ بزن، کارت دارم و صدای بوق، اند آف دِ میسج. به خدا اینا دیوونن، من خرو بگو اومدم اینجا خودم علاف کردم. چمدونو باز نکردم. برداشتم گذاشتم دم در. رفتم سمت تلفن که زنگ بزنم، دارم میرم. میخواستم بگم، میای با من یا نه؟ که تلفن زنگ خورد. - یِس؟ - الو، محمد، چرا رفتی؟ تو اصلا نمیدونی قضیه چیه؟ - بگو بدونم. - نمیتونم، باید بیای اینجا، پشت تلفن نمیشه. - بگو، ببین من دارم میرم. حالم داره بهم میخوره. دارم میرم. - بابا، من و روانشناسم با هم تو خونه تنها بودیم که ارنست بی  هوا اومد خونه، کتکم زد. البته چیزی نخورده بود. بعد که با هم نشستیم و حرف زدیم، باهاش دوست شد. الان هم همه چی خوب و رو به راهه، فقط گاهی وحشی میشه، کتکم میزنه. حرفشو قطع کردم، تمومش میکنی یا نه؟ یه کلام، من دارم میرم، میای یا نه؟ - کجا بیام، نمیدونم. دوست دارم بیام. ولی... - خدافظ. محکم تلفن رو  گذاشتم سیم تلفن رو از پریز کشیدم و از اتاق زدم بیرون. رفتم پایین و حساب کتاب کردم، کارت پارکینگ رو گرفتم و له و لورده رفتم برای  هفت، هشت ساعت رانندگی.