غذای نذری
مینــا سعیــدی

ظرف غذای نذری از دستم سر خورد و پخش شد روی آسفالت.  یکی گفت کباب که نیست اینجور ماتم گرفتی.  بی اعتنا، سعی کردم عدس‌ها و برنج‌ها رو جمع کنم. زیر نور چراغ برق، دیدم چندتا سنگریزه توی ظرف بود. باز به طرف خونه کربلایی جواد دویدم، اما در را بسته بودند تا هیچ کس داخل نشه. چهره رنگ پریده و صدای بی حال عزیز اومد جلوی چشمام که گرفتن نذری امسال رو به من سپرده بود. گفتم: حالا برای يک غذا باید تا اون سر شهر برم؟ این همه هیئت. همه‌شون هم نظرکرده امام حسین¬اند. این شد که عزیز، دوباره قصه کربلایی جواد رو برام گفت که بدخواهان می‌خواستند بی اعتبارش کنند. توی یک همچین شبی، اربعین ، توی تکیه کربلایی، دیگ‌های رو آتیش بود و جمعیت مشغول عزاداری بودند؛ سراسیمه به کربلایی خبر می‌دن که ظرف برنج‌ها پر شده از خاکستر. رنگ از صورت کربلایی می‌ره. همون‌جا متوسل می‌شه به آقا امام حسین که آبروی سال‌ها نوکری برای ارباب رو حفظ کنه. بعد وقتی همراه سادات و بزرگان تکیه برای کشیدن غذا می‌رن، می‌بینند ظرف غذاها دست‌نخورده هستند.

در بسته بود و جمعیت هم زیاد. چجوری دست خالی بر می‌گشتم؟ به چه‌کنم چه‌کنم افتادم. من که برای دل عزیز و لبخند رضایتش جونم رو می‌دادم، با چه رویی باید می‌رفتم و می‌گفتم غذاها ریخت؟ گفتم دنبال رستورانی بگردم که عدس پلو داشته باشه. چند جا سر زدم. باز نبودن هیچ‌کدوم. دیگه دیر وقت شده بود و دعا دعا کردم عزیز خوابیده باشه.