میخوریم پس هستیم !

خجالت می کشیدم. مادر سینی را دستم داد، گفت: محکم نگه دار! دو کاسه را گوشه سینی گذاشت. دو کاسه گوشه‌ی دیگر. حواسش به تعادل سینی بود. گفت: سنگین نشد؟ گفتم: نه، خوبه.
دستهام داشت می لرزید. یک کاسه دیگر گذاشت وسط سینی و گفت: برو.
سه خانه سمت چپ را باید آش می دادم و دو خانه سمت راست را. بعد برمی گشتم و سینی را پر می کردم و همینطور چهار خانه دیگر که همه دور حوض بزرگ و آبی وسط حیاط جمع بودند!
آش پشت پا بود. آش پنج شنبه آخر سال و شنبه اول سال هم بود. مادرم همه را با هم یکی کرده بود . فقط آش نبود. کتلت هم اگر بود اوضاع همینطور می شد. اگر وسط حیاط سفره ای نمی افتاد باید  می رفتم بشقاب به بشقاب، خانه به خانه در می زدم. بقیه هم مثل ما بودند.
بابا آن روزها نبود، بود و نبود. همسایه ها هوایمان را داشتند. مادر اجازه نمی داد ما متوجه شویم. ولی می شدیم. خانه هایی بود که در هر کدام سرک می کشیدیم چند دختر و پسر، کوچک و بزرگ، قد و نیم قد می دیدیم.
آن روزها اوضاعمان خوب نبود. این روزها هم همانطور. مادر می گفت: آدم نیمده تو این دنیا بخوره و بخوابه و بره. و ما خوب باور داشتیم. خوب می دانستیم. حالا هم خوب باور داریم. آن روزها هنوز اقتضائات زمانه بین خانه ها دیوار نازک نکشیده بود. گرچه نمی‌دانم که این ها واقعاً اقتضائات زمانه اند یا دیوانگی های این دوران.

چیز هایی بود که حالا نیست. کاری به کار اقتضائات زمانه هم نداشت. بوی غذا اگر
می پیچید، حتماً کسی بود که به فکر باشد و آن کس حتماً مادر بود و آن غذا حتماً ایرانی.

مرد! لقمه می گیرد. اگر درست خاطرم باشد، کل سهم غذای کودکیمان تقریباً هم اندازه همین یک لقمه این مرد بود. لقمه می گیرد و در دهان میگذارد. سری به نشانه تأیید و لذت تکان می دهد. لقمه بزرگ است ولی مرد بزرگ تر! نوشابه رابرمی داردو قصد دارد کار لقمه را یکسره کند. گویی ولع، اجازه جویدن هم نمی دهد! همه این صحنه ها روی هم رفته می شود فیلم تبلیغاتی یک رستوران. وای بر این زمانه و اقتضائاتش.

محمد مهدی آقابزرگی
اول بهار ۹۸