میخوریم پس هستیم !

خجالت می کشیدم. مادر سینی را دستم داد، گفت: محکم نگه دار! دو کاسه را گوشه سینی گذاشت. دو کاسه گوشه‌ی دیگر. حواسش به تعادل سینی بود. گفت: سنگین نشد؟ گفتم: نه، خوبه.
دستهام داشت می لرزید. یک کاسه دیگر بخوانید

کلانتری شماره ۲۱

من انتهای این جاده ایستاده­ام. می­بینی این منم کنار این راه رفته، رسیده­ام، امّا نمی­دانم کجا. شب است، سرد است، تاریک است. می­ترسم قدمی بردارم. می­ترسم راهیِ راهی گمگشته­تر از خودم شوم. می­ترسم، از همه چیز. نه آن ترس که … بخوانید